اول یک. داستان پرپیچ و عجیب ! شروع شد

تا قبل از امشب برای شما از یک جلسه مهم گفتم . با چالش های که داشت خصوصا صدای بد و نارس گوشی تو گوش جلسه رو تمام کردم با یه فن حرفه ای . به اون فرد گفتم تا شنبه به من مهلت بده بهت پلن میدم . گذشت و شنبه زیرکانه با یک پلن سعی کردم بازاریابی حرفه ای ترتیب بدم و مشتری رو بدست بیارم . من نیاز به سه مشتری دارم در عرض سه ماه . تو این هفته اولین قرارداد بسته شد.

گاها پیش میاد به افرادی ایمیل میزنم و اونها ترغیب میشن که پیام بدن اما به قول فارست گامپ زندگی مثل یه جعبه شکلاته نمیدونی چی گیرت میاد.

فشار کاری زیاده چون از نظر مالی در مضیغه هستم بدجور و کاریش هم نمیشه کرد .

امروز داشتم برای خرج خوراک و غذام دو دو تا چهار تا میکردم که آخر هفته گرسنه میمونم یا نه .

یه پول خوردی برای خرید دویست سیصد گرم شنسل مرغ و لیمو داشتم ته جیب جیره ام بود پول برنج رو هرچی حساب کردم نداشتم واسه همین گفتم میرم تو مغازه همینو میگیرم میام از مغازه بیرون زدم دیدم یه کیف پول کوچولوی کهنه و پاره کنار کیفمه . پیداش کردم نزدیک سه روز خوراکم پول توش بود . گفتم خدایا داری نشونه میدی یا چی ؟ چرا باید یهویی جلو اون همه آدم ۲۵ تا تو یه کیف باشه جلو من . داری نشونه میدی واقعا . من که تلاشمو میکنم.

همه آدم ها این آخر سر هفته ها تفریحی میکنن من منتظرم برم خونه آخر شب تا یک صبح کار انجام بدم . بازم ازت یه چیز رو می‌خوام فقط سالم و سلامت نگهم داری منو فرصت بدی تو مسیر بتونم مبارزه کنم و بازی برام تموم نشه . بزاری تلاشمو کنم. من خسته نمیشم از این که تفریح چرا نیست دلخوشی چرا نیست سفر چرا نیست . سبک چینی های کمونیستی برم جلو . چینی ها یه قانون دارن به اسم ناین ناین سیکس . یعنی از نه صبح تا نه شب کار به مدت شش روز . منم امیدم به همین ...

خدایا به امید تو شروع نو

فردا یه روز مهم و سرنوشت سازه برای من . یاد جمله نیل ارمسترانگ افتادم وقتی پاش رو اومد بزاره روی ماه گفت این یه قدم کوچک از یه انسان و یک قدم بزرگ از بشریته. با حجم زیادی از ایمیل های که فرستادم دو تا جواب گرفتم .

یکی رو به مرحله گفتگوی حضوری رسوندم .

فراموش نمیکنم من کلا سه ماهه با این سیستم ثبت نام کردم و وارد شدم .

الان در منسب مدیری و استادی می‌خوام برم کار کسانی رو بگیرم که بیش از ۶-۷ ساله دارن با این سیستم کار می‌کنند و به اون ها درس بدن و مشکلاتشان رو حل کنم .

پس حتی در این مصاحبه هم کم آوردی اصلا جای اشکال نیست .

فردا روز مهمیه . اگه بتونم کار رو بگیرم استارت رو زدم اگه نگیرم امیدمو از دست نمیدم .

خوب یادمه این روزا دقیقا حال و هوای سه سال و خورده ای پیش اوایل معراج رو دارم . دقیقا همون حال و احوال . پیش خودم میگفتم قراره چکاره بشم راننده تاکسی اینترنتی . پیک غذا . نظافتچی.

که کار تو شرکت پیش نهاد شد اوایل گفتم نمیشه شانسی ندارم. رفتم تو از سختی شوک شدم و گرخیدم. اخراج شدم یکی دو جا . بعد که خسته بودم و ترس از اینکه اگه این شرکت ها ته بکشن رسیدم به آخری که یه سمت مدیریتی گرفتم .

شجاع باش امید به خودت و خدای خودت . هرچه بادا باد . امید به آینده و مدد از خود خدا

آپدیت وضعیت

سلام و یه کوچیک آپدیت وضعیت .

امشب داشتم برمیگشتم خونه حوالی ساعت ۸ و خورده ای شب جا موندم از متروقطار برگشت و مجبور شدم یک ساعت منتظر باشم .

گوشی رو تو این مدت باز کردم یه پستی رو دیدم که خیلی به اوضاع خوبم شبیه بود . می‌گفت اگه خیلی تلاش می‌کنی و موفق نمیشی چون کیفیت رو فدای کمیت کردی . داستان دو گروه آدم های کمال گرا و ساده پذیر رو روایت میکرد که بردن برای آموزش نقاشی . گروه ایده آل گرا هفته ها رو وقت تلف میکردن برای یادگیری و عمل ولی گروه ساده گیر به سرعت شروع کردن به خراب کردن ولی انجام . کم کم جلو رفتن و بعد از چند هفته هربار از کاری چیزی یاد گرفتن . اینطور شد که از کمال گراها خیلی جلو افتادن.

حالا حکایت من شده . من از سه هفته پیش شروع کردم به کاری از دوهفته پیش ایمیل ها رو فله ای آماده می‌کردم و میزدم یک هفته گذشت از آمار متوجه شدم ایمیل های کوتاه ظاهراً جواب بهتری میگیره . و از اون طرف شرکت های کوچک و ناموفق که دست تنها هستند بیشتر طالبن تا شرکت های بزرگ.

بعد اومدم و در نظر گرفتم تایم کاری معمولا صبح تا ظهر بهترین زمانه برای ارسال چون عصر و شب ایمیل های که دریافت میشه تو اینباکس توسط مدیران اصلا خونده نمیشه یا جدی گرفته نمیشه .

روزنه ای خدایا باز کن

سلام و صد سلام .

امروز صبح که بیدار شدم با خودم زمزمه میکردم امروز رو بزار بچسبم مشتی به کار . دو سه ساعت از کار پرفشار نگذشته بود که بلاخره دیدم یکی از ایمیل ها واقعا به من جواب داد . جواب داد واقعا . اینبار خیلی جالب بود برام که بعد از این همه نامه نگاری ها یه ترفند خوب جواب داد . اون ترفند این بود که سعی کردم ایمیل رو خیلی خلاصه و مفید بنویسم و تو شاخه های مختلف برم و پیام بدم. شاخه های که واقعا مشکل دار و کسی سراغشون نرفته .

ظاهراً با اونا کار کردن می‌تونه یه گره کوری باز کنه. دارم بهینه تر میشم گوش شیطون کر . سعی میکنم طی این زمانی که مونده تیرهامون خالی کنم .

به رسم ادب و صداقت امشب اینو نوشتم امیدوارم اولین رو بتونم مشتری کنم هرچند اگه نشد هم مشکلی نیست داره بهم یه سوی میده که چطور باید هدف گیری کرد و مشتری رو پیدا کرد .

به هرحال سه ماه سخت یا راحت و شیرین رو در پیش دارم من باید در این سه ماه قراردادهای رو پیدا کنم که درآمد خودم رو تضمین کردم برای بقا و عدم مشکلات حضور در اینجا .

خدایا به امید خودت

سرعت بالای پرش فکرام این روزا

برای اینکار دومی که شروع کردم برعکس کار اولم که تغییر جهت برام کند بود الان خیلی سریعتر شده . بخشیش به این علت که خوش بینی ها رو کنار گذاشتم نسبت به اتفاقات واقع بین ترم . تجربه هم البته ملاکه.

تلاش من برای ارسال ایمیل و ارتباط با اشخاص حقیقی و حقوقی توسط ایمیل مارکتینگ صادقانه اصلا موفق آمیز نبود از ۲۰۰ ایمیل شخصی سازی شده که فرستادم هیچ جوابی نیومد . حق باید داد از پشت کلمات آدم ها سخت اعتماد می‌کنند . سعی کردم تو شبکه های مجازی مثل لینکدین تلاش کنم تا ارتباطی با افراد بسازم . از اون گذشته ک اکانتم رو فعلا بستن به علت وریفای نشدن کار ناخواسته پیچیده تر شد . سرعت تغییر و تحولات اونقدر سریعه که باز فکر کردم نمیتونه دقیقا کسی که واقعا تمایل به رشد و همکاری رو داره ترغیب کنه و شانس اپروچ رو بده . تولید محتوا در لینکدین می‌تونه کمک کنه اما با سرعت نسبی ضعیف تر .

من خودم طبق تجربه ام بهترین نتیجه رو تو کار اول با تبلیغات گرفتم . به این صورت که برگردم به قبل بیشترین سرمایه گذاری رو روی تبلیغات میکنم. تبلیغات درست حسابی و قوی سریعترین راه کسب درآمده.

البته که اگه درست اجرا بشه .

دیروز با همین سرعت که فکر میکردم تصمیم گرفتم روی تبلیغات فوکوس بیشتری بزارم . تبلیغات تصویری بیشتر از هرچیزی چهره فردی که باهاش قراره کار کنی رو بهت نشون میده . میزان اعتماد رو از چت و ایمیل و پشت اکانت کاربری به یه لول بالاتری می‌بره .

چالش های هم هست که کار رو سخت می‌کنه . تولید ویدیو خوب با فن بیان درست حسابی . سناریو خوب برای یه هوک جذاب و پیشنهاد رد نشدنی .

راستش رو بخوای دارم تیرهامو تو تاریکی میزنم با این که خیلی مسیر سخته و هربار دارم فکر میکنم شانسم کمه فقط میگم سعی کن تو مسیر و جریان گردش مالی باشی نه جای دیگه که برات بهتره

میانه یه جنگل ناپیدای تاریک

الان دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم به این چند ساله .

که چه باید و نباید و کاش و شاید های میشه که آدم پول درمیاره یا درنمیاره

اصولاً من خیلی وقت زیادی گذاشتم تا یه زیر ساخت رو درست کنم .

مثلاً تو وقتی میخوای یه قهوه خونه بزنی . اول میری زمینش رو پیدا میکنی بعد یه طراح میاری طزح‌میزنه بنا و مجوز ساخت و احداث بنا .

بعد معماری و دکوراسیون . بعد خرید وسایل و مجوزها دوباره

تازه می آفتی تو بازاریابی و پیدا کردن مشتری قبل اون هم فنون کار هست.

حالا شاید یکی خوب چه اصراری هست برای یه قهوه خونه ملکی خرید و بنا تاسیس کرد . درسته . ولی خیلی بیزینس ها برای اینکه بتونن بزرگ بشن باید از صفر پایه رو خودشون بزارن وگرنه قدرت بزرگ شدن ندارن.

مثلاً تو وقتی یه زیر پله 40 متری اجاره ای قهوه خونه کنی دیگه دست خودت نیست یه دیوار رو جابه جا کنی یا رنگ دیوار رو عوض کنی . از اون گذشته ممکنه صاب ملک مرتبا قیمت ها رو زیاد کنه و سر اجاره اذیتت کنه.

با همه این اوضاع اونی که تو بیزینس بتونه مراحل بی فایده رو کات کنه تا سریعتر به مرحله سود برسه برنده اس .

یک هفته است که یه کار جدیدی رو استارت زدم تا سرویسی رو به بقیه بدم . مخاطبم هم شرکت هاست . سعی میکنم خدماتی رو بفروشم و کسب و کار اونا رو بهتر کنم . اما خب چالش های داریم اونم اینه که چطور اعتماد این شرکت ها رو بتونیم جذب کنیم تا ورودی پول داشته باشیم .

معمولا بهشون برای خدمات نامه میزنم با صورت کار رو می‌فرستیم و اشکال های کارشون رو بهشون میگیم تا بدونه واقعا داره بهینه نشده جلو می‌ره .

چالش های بیزنس های بی تو بی هم چالش های زیادیه. بحث اصلی اعتماده . میبینم که نامه رو باز می‌کنند سر میزنند اما پیامی دریافت نمیشه .

الان با این چالش سخت دست و پا گیریم که چطور میشه اولین قرارداد رو گرفت یا باهاشون توافق کرد . چالش بزرگ عدم گرفتن جوابه . بدون پاسخ اعتمادی ساخته نمیشه. نمی‌دونم موفق میشم یا نه ولی استارت رو زدم.

حس عجیب خویش فرمایی همیشه همینه که روی هوایی و چالش های زیادی داری همیشه . از انجام کار تا تیمت تا گرفتن قرارداد . ‌نحوه بیان مشکلات . فن و حرفه و استعدادت . خدمات و تعهدات .و مشتری مداری و هزار تا چالش دیگه که باید حلش کنی .

این روزا چون حس عقب ماندگی عجیبی دارم و حس میکنم بعد این چند سال زحمت و عقب ماندگی و نگاه سنگین بقیه به من . هیچ کس حس نمیکنه رشد چقدر سخته . اگه تو اتوبوس می‌شینی چون ریسک کردی و سختی کشیدی اگه همه چیزت رو دادی تو یه مسیر قضاوت نشه . میتونن بی پرده بپرسن ازت چه کار می‌کنی . اما دیگران تو بخشندگی انرژی خسیس و تو قضاوت دست و دل بازن . شنبه های لعنتی برمی‌گردم همیشه با خستگی و وقتی از سربالایی ایستگاه اتوبوس میام بالا میگم یعنی یه روزی میشه این همه عقب ماندگی مثل یه نردبان تو بازی منچ و مارپله منو شوت کنه هوا یا قراره نیش ماری بکشونم خونه اول .

حس عقب ماندگی و دنده عقب خیلی حس تلخیه . این که وسط یه جنگل سرد و زمستانی و تاریک تنهایی . از ورودی جنگل زدی تو . وسط راه تاریک راه خروج هم نمیبینی و نمیدونی چقدر آذوقه مونده و نفس داری .

پایداری و استیبل شدن این سالها واقعا برام آرزو بوده. طی این ده سال اخیر هیچ موقع استیبل درست حسابی نبودم. هر بار اومدم پر بگیرم یکی زد تو اقداییم و پرت شدن پایین . داشتم دیروز فکر میکردم چرا اون نقطه آسایش رو نداشتم دلیلش اینه همیشه خواستم بیشتر داشته باشم. سرعت رشدم رو حفظ کنم. مثلاً به عنوان یه بچه فقیر همه چیز رو فدای عروج کردم . اومدم و تو مسیر عروج خواستم پولدار بشم و موفق اونجا هم آسایش و سفر و راحتی و پول رو فدای مسیر کردم . این فداکاری بود که سرش تاوان دادم .

لحظات و روزهای سخت و دلهره

پشت همه ترس ها آرامش و افتخار خوابیده . این روزا که برمیگردم استرس دارم که نامه تلخی نگرفته باشم یا اتفاق بدی نیفتاده باشه . برگشت با دلهره است . ترس دارم این روزا . ترس عجیب . دقیقا منو یاد روزهای آخر سه سال و نیم پیش میندازه . دلم میخواد یه روزی راحت بتونه تو دهنم بچرخه بتونم بگم شغلم چیه حرفه ام چیه . رازش فقط تو ورودی پول لامصبه . وقتی از یه کاری دولت دربیاد دیگه به عنوان یه مرد سرت تو اوج آسمانه . دیگه دغدغه ای نداری . دیگه ترسی نداری کسی میگه چع کاره ای . دیگه دلت نمیلرزه که با خودت بگی من باید چه کار کنم با ایندم. دیگه حول و بلا دور جونت نمی‌گرده . الان حکم یه قربانی داری یه حیوانی که اگه ناغافل موقع رد شدن از جاده ماشین بزنه قدت گله همسانت برنمی‌گرده نگاهت کنه. اما

واقعا این بار خدایا می‌دونم خدماتی که دارم سرویسی که دارم مطلوب وضعیت و بازاره . من سه سال زحمت بسیار کشیدم برای این لحظه . از تو مدد می‌خوام . ترسی ندارم برای رفتن تو این مسیر چون می‌دونم که این راه رو سربلند میتونم بیرون بیام . خداوندا کمکم کن چون از دنیایی آدم های بی استعداد مدتی توانا ترم.

Breaking Brace

خود خدا میدونه روی یه لبه تیغ دارم میرم و وضعیتم دقیقا مشابه سه سال گذشته است . خودت میدونی خدایا که هیچ موقع این قدر مشتاق موفقیت نبودم .
تشنه کسب پیروزی نبود که لحظه ای بدونم میتونم دستمو بکنم تو جیب خودمو و سرمو بگیرم مثل یه مرد بالا . بی اندازه حاضرم روز و شب الان کار کنم جوری که با چول کبریت چشممو باز نگه دارم . فقط این مسیر رو برام نبند خدایا . این مرحله نبرد سختی بین منو و تاریکی ها . یه لشکر یزدیان و من تنها .
هیچ کسو ندارم . منو یه هلی بده این دوچرخه که رکاب میزنم نخوره زمین . این لحظه همون لحظه ای که بولی ها تو مدرسه افتادن پشت سرفارست گامپ . بزار منم مثل فارست گامپ اون بریس چوبی که به پاش بود رو بشکنم . منو این نبرد . منو تنهام نزار . چند سال منتظر این لحظات بودم که بتونم بکنم و بلند بشم .