ضعف بدنی رو حس میکنم
از حال و هوای درونم هیچی نپرس که ویرانه ای بیش نیستم .
زخم های التیام پیدا نمیکند. حس میکنم بدنم به شدت ضعیف شده . بی دلیل نیست . فقر مواد غذایی و تغذیه اثر گذار بوده . سوءتغذیه گرفتم شاید.
روزی 2 وعده مختصر کارم شده . همین که سرماخوردگی ام بهبود پیدا نمیکند اثر این ضعف بدنیه . بدنم ظاهرا پادتن تولید نمیکنه .
موتورش ریپ میزند و از درون هم هیچ کمی نیست . معنای خانواده رو مدتی هست بن کل از زندگیم پاک کردم . اینجا تنهایی معنای اصلیه .
اعضای خانواده مثل طناب زیر فشار که رشته هاش باز میشن از همجدا شدن . اثر اون b همه چیز است . معنای زندگی را از ما گرفت و حالا ما هم گرفتار این گسست شدیم . چون خودش اول از همه گذاشت و از این خانه فرار کرد .
وضعیت اکونومی ما هم که تماشایی است . هرماه وضع ما به نسبت تورم بدتر میشود. و عایدیمان ثابت است.
ارزویی داشتم پارسال همین موقع ارزویم را لگد مال کردند . به پوزم خندیند و در این برزخ کسی به کسی رحم ندارد . به ایشان گفتم مقداری کمک مالی کنید گفتند خودت برو پول دربیار .
گاهی نمیخواهم زیاد از وضعیتم غر بزنم تا سیستر هم که افسردگی سرخود است ناراحت نشود . اما گاهی با یه چیز ساده اشکم مثل گوله سرازیر میشه .
صدای پای سی می آید و من هیچ کاری از دستم برنمیاد که نزارم برسه . این چندسال اخر خیلی سعی کردم زندگیم رو تغییر بدم . خیلی تلاش کردم جلوی این چهارچرخ لعنتی که میره رو عوض کنم به یه جاده دیگه .
گاهی میگم چرا اینقدر دنیا واسه بعضی ها ساده رو قلطک می افته من زندگیم اینطور به گِل نشسته . نه یه سال دو سال .. سالهاست دارم دست و پا میزنم و به هرچیز که میخوام معمولا نمیرسم.
یه جفت شیش هم بنداز واسه ما از تاسات .