رستگاری در شاوگنگ !

بلاخره رسیدم به مهمترین روز زندگیم . امروز .

نمیدونم این 2 روز آینده آیا موفق میشم یا نه . ولی میخوام شانس زندگیم رو امتحان کنم. امروز مهمترین روز زندگیم تا الان خواهد بود.

فرصت را باید غنیمت بدونم . برای اثبات خودم و تلاش های شبانه روزی این مدت . حس شادی ندارم . بی دلیل هم نیست بعد از این همه سال افسردگی نباید حال و اوضام طبیعی باشه . یک دلشوره گنگی هست . آیا موفق میشوم . آیا همه چیز درسته . آیا به تنهایی از این مسیر سخت میتونم رد بشم ؟

آیا اوضاع مطابق میل پیش خواهد رفت ؟ اصلا نمیدونم . فقط میدونم نباید همراهم رو ناامید کنم. باید تقلا کنم لااقل .

فکر میکردم روزی که به اینجا برسم خوشحالی عجیبی داشته باشم  . ولی واقعا خوشحال نیستم . شاید از بس عذاب و سختی کشیدم .

لاااقل برای امروزی که اینجا هستم و این فرصت حداقل 4-5 سال روز و شب زحمت کشیدم و سختی و تنهایی دیدم.

انسانهای تنها مثل مورچه قدم برمیدارند. شاید فقط نباید تسلیم شد . لذت ها و راحتی ها در پس طوفان ها و سختی هست .

فقط یک چیز میدانم در پشت همه استرس ها و ترس ها . این که شناگر تا شیرجه اول رو به موقع به آب استخر نزنه هرگز شانسی برای اول شدن نداره.

بپر تو آب تا مسیر آب برات کم کم باز بشه.

حتی یک درصد هم شانس داشته باشم قول میدم این مسیر رو ادامه بدم .

قول برای فردا و روز مهم .

آیا رهایی ؟

دیگه دیوانه دارم میشم . میخوابم کنج خونه به امید یه خبر خوش . این چندماه له شدم برای دست و پا زدن .

هرچی داشتیم رو سعی کردم توشه راهم کنم و خلاص شم از زندگی داغونم.

به هر مرحله که رسیدم با کوه سنگی روبرو شدم . مدتی درگیرش شدم. هیچ کس بهم ذره ای رو نکرد. هرکسی سعی کرد پا برام بگیره بزنه زمین.

هر بار رد شدن از این دیوار برای سخت و غیرممکن شد . چندسال عمرم رو جوونیم رو گذاشتم و این ادما هدرش دادن .

بهترین سالهای زندگیمو ازم دزدیدن. لقمه غذام رو ریختم تو قلک تا از این مرحله سخت رد بشم .

نمیدونم این حس بی حالی و داغونی این لحظاتم رو چطور تو کلمات بیارم قابل گفتن باشه . ولی اگه 16 ساعت بیدار باشم . 15 ساعت و 50 دقیقه بی حالی محض دارم . انگار یه کوله پشتی 150 کیلویی پشتم انداختن . نای بلند شدن از جام رو ندارم . با یه پیرمرد 80 ساله ذره ای فرق ندارم.

فقط منتظر یه ایمیلم که دوباره چه سنگی میندازه جلو پام . نمیدونم چه سریه ادم به لحظات حساس که میرسه انرژیش تخلیه میشه.

اینقدر که راه اومدم هر بار که فکر میکنم میگم باید عطشم هزار برابر باشه ولی متاسفانه انگار تخلیه کردم . بی حال بی حالم .

شاید به خاطر سالها افسردگیه که داغونم کرده.

آیا رهایی ؟