این دور و وری های لعنتیم نمیزارن
گوشی خونه زنگ میخوره منم برمیدارم . یه اجیر شده که سالها خبری ازم نمیگرفت . عه کجایی . چرا سر نمیزنی . چه میکنی ؟
خب اصلا به تو چه .. تا حالا که بخیال ما بودی .
دیالوگ سد معبر :
" من تو زندگیم یه کار عاقلانه کردم , اون وقت همه دنیا روبروی من وایستادن که پیشمونم کنن "
آره حالا شده حکایت کار من . اون یکی میخواد کار بده به من . اون یکی میخواد بفرسته خونه بخت . اون یکی شرکت مرکتا جور میکنه . از پتروشیمی برای من کارت میگیرن میدن دستم . یکی قهر میکنه وقتی خبر میشنوه . هزار و صد مشکل لعنتی که دلم میخواد بندازم یه چیز رو بشکنم از اعصاب خوردی .
چرا هیچکس نمیتونه بفهمه . وقتی تو تاریکی عمری زندگی کنی چشمت دیگه تحمل دیدن یه سوراخ نور هم نداره .
تو این ورطه هیچ چیز اندازه استعدادم نیست . حس میکنم سرم سریع به سقف میخوره . انقدر خورده و سرم رو خم کردم که دیگه قوز بالا اوردم.
عین همون فیلم که گفتم زمین و زمان هم میخوان جلوی کار منو بگیرن . زمان برام تو ثانیه صفر مونده سالهاست . بخدا بعضی وقت ها ادم حس میکنه باید بمیره و راحت بشه . چیه این زندگی لعنتی . مگه چقدر ارزش داره براش بجنگی بی ثمر . امید باشه باید جنگید . سالهاس . ولی همه به نوعی جلوم سد میسازن .
هیچ علاقه ای به بهروزی در این ورطه ندارم . دست و دل ادم به این ورطه نمیره . تمام در و دیوارها برام رنگ غم و بدبختیه .
هربار هم که فکر میکنم و مسیر جلو روم رو میبینم یه حالت سردرگریبانی واسم پیش میاد . نمیدونم اصلا چطور برام میخواد پیش بره. روحم حسابی فرسایش پیدا کرده. متلاشیم . مثل معبدی که شده توالت عمومی . هرکی از راه رسید پی پی کرد روی ما. واقعا غم و غصه رو میخوام ول کنم ولی مثل بوکسل بهم وصل شده . میدونم تا مادامی که در این ورطه باشم روز و روزگارم تیره و تاره . این دور و وری های لعنتیم نمیزارن. نمیزارن