مدتی میگذره الان میتونم راحت بگم نزدیک یکساله مشغولم .

زندگی رو بعد از این یک سال به اندازه کل سه دهه قبل شناختم . این یک سال به اندازه کل زندگیم رشد کردم وفهمیدم چیزی نمی‌دونستم .

پخته شدم . از درون خودم رو میفهمم . می‌دونم الان چی بهم حال میده چی خوشحالم می‌کنه چی اذیتم می‌کنه روی چی باید تمرکز کنم چی رو باید بیخیالش بشم .

گاهی بعضی افراد بامن صحبت میکنن سعی میکنم با این صحبت کردن بفهمونم مغز نیاز به درست و منظم کار کردن داره که بهش بگیم خوشبختی ..

از یک سال پیش که رفتم یه مراسم و فستیوالی برای نوشیدنی . زیر برجا تو یه تاریکی یه بوسه خیلی گذشت بهم . تصمیم گرفتم تلاش کنم حتی به قیمتی که شکست بخورم .

تا این لحظه بعد یک سال به نتیجه ای نرسیدم . چند بار تو زندگیم جرقه های موتور جت رو حس کردم . له لهه میزنم این موشک بلاخره از جو زمین خارج بشه تا ایستگاه فضایی برسه. این‌رو‌میتونم قسم بخورم از همینجا ..

دو کار رو حتما میکنم.

۱. بهترین چیزی که میتونم رو ارائه میدم تا به دنیا چیزی اضافه کنم.

۲. حتی به قیمت این که نرسم این راهو تا همیشه ادامه میدم . به هر قیمتی . یا شروع نباید میشد یا حالا که شده آنقدر خوب کار میکنم که دنیا شرمسار بشه . مهم هم نیست می‌خوام چیزی رو داشته باشم که افتخار کنم بهش .

فقط تو دلم یه چیزی و تو مغزم یه صدایی هست ... دلم یه جرقه موفقیت یهویی میخواد .. بدجور