بهره وری فقط در جنب و جوش

در مسیرم.‌ رفتن به کلکته آباد . این مدت به یه معادله ای رسیدم که برای خودم سند شده . فکر میکنم زندگیم زمانی خوشحالتر میشه که حداقل سه درآمد داشته باشم .

یک منبع درآمدی زندگیم رو لنگ می‌زاره . دوتا لب به لب می‌بره جلو . سه تا زندگیم رو خوشحال می‌کنه. چهار تا منبع شاد و مرفه . از چهار تا به بعد میرم تو دسته بندی زندگی رویایی.

یک منبع درآمد خانمان سوزه.

این مدت که میرم کلکته بدن و مغزم تکان اساسی خورده یا بخاطر فلفل داغ و تنده یا صدقه سر لحظه ای که پول میاد تو جیب . از مثقال نمی‌گذرم و ریال به ریال برای سند و حساب و کتاب میشه .باعث شده به شدت روی هرچیزی زوم کنم . لعنتی شکست این چند سال باعث شده بود سایه ناکامی ابدی روم باشه هرکاری رو مغزم هزار پارازیت منفی می‌فرستاد که نمیشه .

من آدم جنب و جوشم. آدم نشستن دائم نیستم برای اینکه های پرفورمنس باشم باید چند کار رو در عین واحد انجام بدم وگرنه دچار رخوت و کاهش راندمان و بهره وری میشم . باید دائم در حرکت باشم و چندین هدف رو پشت سرهم داشته باشم . تمرکز روی یک کار اشتهام رو کور می‌کنه .

این مدت دارم چندین پلن رو میبرم جلو شاید اینطوری بتونم جواب بگیرم .. چندین پلن برای تبلیغات کارهای متفاوت . خدمات جدید ..

نتیجه اش رو میام میگم بزودی

عقب گرد ارتشی

این مدت تا شد سعی کردم دوبله برم شیفت صبح و شب . بعد از سیک کردن مشتری لجوج و گستاخ راه رو در این دیدم که خودم بزنم به کار ید.

بی دردسرتر و سردرد کمتر . مجبوری ولی در عمل زیر بار فشار روانی کمتری میری . می‌دونم در جایگاه من نیست وقتی در باز میشه و تورو نگاه میکنن میگن این دیگه چی میخواد . ولی داشتم یه روز فکر میکردم من باید تاوان بدم . وقتی یه فرمانده ای تو جنگ شکست میخوره و عقب نشینی می‌کنه تا قوا رو برای حمله بعدی جمع کنه پدرش درمیاد . تا بچه های سربازهای کشته شده بزرگ بشن و بیان تو ارتش زمان می‌بره .‌منم همینطور تلاش های قبلی شکست که خورد مجبور به یک عقب نشینی تاکتیکی شدم. چند قدم برگشتم عقب تا شانس دوباره. این برگشت ها هرکدوم بیشتر از سال طول می‌کشه . عمر آدمه شوخی نیست .

یک ماه هم از اینجا گذشت

بعد از مدتی دوباره دارم می‌نویسم . شاید یک ماهی . از سرکار و بار برگشتم با کلکتته ای ها . مهاراجه و رفقاش. بیش از یکماه پیش شروع کردم و بارو نمیشه یکماه و خورده ای شد

مبلغ هرچند تاپ نیست ولی ولع عجیبی به من فضاش میده برای کسب درآمد بیشتر و بیشتر. درست همون چیزی که خلاش تو زندگیم همیشه بوده. فکرهای مختلف و گوناگون . ایده های جذاب

ادامه مطلب بالا رو امروز دارم می‌نویسم که دارم تو قطار میرم . وسط راه وایستاده و تاخیر داریم . بیست دقیقه ای حداقل دیر میرسم .

کمتر از دوماه دیگه مونده به تاریخ تمدید برگه . واقعا این چهار سال بدنم کوفته شده . فقط استرس و سختی تمدید هر چند ماهه . که چی میشه چی نمیشه دائم استرس و ترس و خستگی . نسبت به سه سال پیش میزان کارها کم شده موقعیت های شغلی ضعیف شده یک ماه و خورده ای بازار رادار منه مشخصا معلومه که بدجور کارها کم شده . حتی کارهای معمولی . خیلی قبلا راحتتر میشد پیدا کرد موقعیت های که خیلی نیاز داشتن باشند الان همون کارها هم سخت نیرو میگیرن .

اثرات مشکلات اقتصادیه و کاهش رشد اقتصادی. مسلما شرکت ها دست به ریسک و جذب نیرو کمتر میرن چون توان اقتصادی و قراردادهاشون کم شده. من موندم و روبرو شدن با دست خالی و انتظاری که از من دارن .

یه ایده جدید دارم نمی‌دونم اجازه برای سنگ می‌دن یا نه . قراره اذیت کنن . بیزینس پلن رو براشون میفرستم. آماده میکنم .

از طرف دیگه نمی‌دونم آیا این مدت دو ماه بلاخره میتونم یه قرارداد خوب از هر طرفی و هرکاری پیدا کنم.

هم دنبال کار معمولی هستم .

هم کار قبلی رو دارم پیش میبرم . و منتشر میکنم .

هم فروش وسیله رو سعی میکنم داشته باشم.

پروژه سنگ هم هست .

هندی هم که دارم جلو میبرم برای ذخیره مانی .

نمی‌دونم آینده چی میشه ترس بزرگ اینه یه روزی برگشت باشه با این همه تلاش . خدایا خودت می‌دونی دیگه . فقط من تلاش حداکثری خودم رو میکنم چه برگشت از سرکار ساعت یک و نیم صبح باشه چه رصد کامل دنیای اینجا و دائم دنبال بوی پول .

گواهینامه لودر ..

در زندگی هیچ چیز خطرناک تر از مردی که سی سالگی رو در تنهایی سپری کرده باشه نیست . مثل یک افعی سمی و مثل یک پشه کولکس خونخوار میشه .
زمانی که دهه 20 رو رد میکنی توقعات از تو پایین رقابت برای تو عادلانه تر . توجه و مهربانی بیشتر . انتظارات جامعه کمتر . نسل هم سن باتو پایه تر .
بن بست های کمتری در زندگی سد راهت میشه . زندگی با تو مهربانه . خانواده بعضا حمایت گر تر . چشم انداز ها فرصت ها روی تو بیشتر . زمان یادگیری مهارت هاست . به امید برداشت در اینده .

اما به محض ورود به 30 سالگی دنیا ورقش برمیگرده . خرواری از توقع . وزن کردنت که برای بقیه سود و منفعت داری یا نه . آماده برای سواستفاده قرار گرفتن از بقیه . حس اینکه جوانی که بر باد رفت و تجربیات جوانی که سهم تو نشد . یهو در مخصمصه ای افتادی که هیچ کس دستت رو نمیگیره و همه اماده ان تو رو له کنن .
امیدهای که در شروع 20 سالگی داشتی و حالا گرداب سی سالگی تو رو داره غرق میکنه .
شکنجه روحی زمانی میشه که با یه خانواده پر از مشکل روبرو میشی . کسی که دستت رو نمیگیره و احساس تنهایی تو صد برابر میشه .
میفهمی دنیا هیچ عدالتی توش حاکم نیست . قرار نیست کسی حق ادم رو بهش بده . باید سمی باشی . باید کشنده باشی .
به این درک میرسی که هیچ چیز از وجود خودت ارزشمندتر نیست و باید گواهینامه لودر رو برای له کردن دیگران و صاف کردن جاده تو جیبت بزاری .