پشت همه ترس ها آرامش و افتخار خوابیده . این روزا که برمیگردم استرس دارم که نامه تلخی نگرفته باشم یا اتفاق بدی نیفتاده باشه . برگشت با دلهره است . ترس دارم این روزا . ترس عجیب . دقیقا منو یاد روزهای آخر سه سال و نیم پیش میندازه . دلم میخواد یه روزی راحت بتونه تو دهنم بچرخه بتونم بگم شغلم چیه حرفه ام چیه . رازش فقط تو ورودی پول لامصبه . وقتی از یه کاری دولت دربیاد دیگه به عنوان یه مرد سرت تو اوج آسمانه . دیگه دغدغه ای نداری . دیگه ترسی نداری کسی میگه چع کاره ای . دیگه دلت نمیلرزه که با خودت بگی من باید چه کار کنم با ایندم. دیگه حول و بلا دور جونت نمی‌گرده . الان حکم یه قربانی داری یه حیوانی که اگه ناغافل موقع رد شدن از جاده ماشین بزنه قدت گله همسانت برنمی‌گرده نگاهت کنه. اما

واقعا این بار خدایا می‌دونم خدماتی که دارم سرویسی که دارم مطلوب وضعیت و بازاره . من سه سال زحمت بسیار کشیدم برای این لحظه . از تو مدد می‌خوام . ترسی ندارم برای رفتن تو این مسیر چون می‌دونم که این راه رو سربلند میتونم بیرون بیام . خداوندا کمکم کن چون از دنیایی آدم های بی استعداد مدتی توانا ترم.