Breaking Brace
خود خدا میدونه روی یه لبه تیغ دارم میرم و وضعیتم دقیقا مشابه سه سال گذشته است . خودت میدونی خدایا که هیچ موقع این قدر مشتاق موفقیت نبودم .
تشنه کسب پیروزی نبود که لحظه ای بدونم میتونم دستمو بکنم تو جیب خودمو و سرمو بگیرم مثل یه مرد بالا . بی اندازه حاضرم روز و شب الان کار کنم جوری که با چول کبریت چشممو باز نگه دارم . فقط این مسیر رو برام نبند خدایا . این مرحله نبرد سختی بین منو و تاریکی ها . یه لشکر یزدیان و من تنها .
هیچ کسو ندارم . منو یه هلی بده این دوچرخه که رکاب میزنم نخوره زمین . این لحظه همون لحظه ای که بولی ها تو مدرسه افتادن پشت سرفارست گامپ . بزار منم مثل فارست گامپ اون بریس چوبی که به پاش بود رو بشکنم . منو این نبرد . منو تنهام نزار . چند سال منتظر این لحظات بودم که بتونم بکنم و بلند بشم . 
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 0:11 توسط آمپاس قرار گرفته
|