روزی فکر کن جیبت رو برای ابد تنگ .

امروز روز شلوغی بود . ساعت ۵ صبح سوار اتوبوس شدم رفتم چند تا شهر دیگه ساعت هفت و خورده ای صبح رسیدم دم در کارخونه .

تجربه اولم بود و زیاد برای این کار تجربه نداشتم . فقط رزومه ای داده بودم و دعوت شدم رفتم . تایم صبح کاری شش صبح شروع میشه . خوبیش این بود که تایم صبح درگیرت می‌کنه و مثل خیلی از کارهای دیگه شیفتی نیست تایم عصر رو راحت میتونی پلن بریزی .

من که کلا راحت گرفتم با این که تجربه ای نداشتم و بار اولم بود.

زنگ زدم به شرکتی که معرفی کرده بودن بعد کار گفتم که با یه شرکت دیگه صحبت کردم . گفت هفته بعد بیا برای قرارداد. حتی اگه قرارداد الکی باشه یه مدرکی هست دستم برای اداره لعنتی قامه. ماه دیگه باید برم پیشش. دست خالی نمی‌رم.

از طرف

بعد رفتم سراغ کار دوم . یه چیزی دم راه خوردم و علی از تو مدد.

وقت رفتن به خونه نبود این چند ماه جونم درآمد از پیاده روی.

چه عجیب شد این چند ماه یهو از کاری که انجام می‌دادی با ترس و لرز و نمی‌دونستی چی میشه تو چه مسیری افتادی

تو مسیر کار دوم که مشغولم و میرم و میام این روزا فقط به یه موضوعی فکر میکنم عدم وابستگی با توسل به چند تا درآمد تا استیبل بشی. فکر میکنم چی میشه ماهی هزار سیو کنی . بعد پلن برای ماهی دو هزار . سخت کار میکنم . بابت این هزار هم بدجور پا درد گرفتم از رفت و آمد پیاده روی . روزی بالای ده هزار متر راه رفتن دارم . پدر پیاده روی رو درآوردم.

تو زندگیم این روزا فکر میکنم نه زنی نه بچه ای . تنها راه حل ممکن اینه ببندی کمر رو ناجور به کار . روزی هرچه قدر که شد حتی تا مرگ . جوری که تو اردوگاه های کار اجباری کار میکردن.

باید به هیچ چیز وابسته نباشی. آنقدر منابع درآمدی بسازی که چیزی نتونه تهدیدت کنه به زمین زدن. زمانه طوری شده که می‌خوان هرطور که شده ازت سواستفاده کنند.

همین امشب کار دوم که میرم . خود صاحب کار نیست رفته سفر با زنش. اونی که اومده جاش پسر کوچولوی زنش هست با ۱۸-۱۹ سال سن . آقا رییس کوچولو. امروز که داشتم فکر میکردم باز خوبه که یه چهل پنجاه روزی میرسه شکر همون هم یه ساعت کم کرد. چهار ساعت شد گفت تمام کن . سی و دو

یه یادواری دیگه به این که همیشه بدان و نیازمند نباش به دیگران پلن های دیگه رو همیشه داشته باش.

این مدت فکر میکنم برای داشتن به زندگی مستقل قشنگ چه رمزی هست . بیشتر دارم به این فکر میکنم که ذخیره مالی خیلی کمک می‌کنه به آدم . دنبال اینم یه ماشین بزور و زحمت با کارگری بگیرم و خودم رو بندازم جلو هرچند اول مخارج و باید از جیب بدی .پا درد سرویسمون کرد.

ولی فکر میکنم پول داشتن شاید بتونه برات پول بسازه . هرکاری بخوای بکنی هر بیزینسی باید پول داشته باشی بدون پول خیلی راه دشواره.

دم خودم گرم تا اینجا یه مقداری با زور و زحمت کارگری و تلاش جمع کردم. هر چند همیشه برنامه ریختن برای آینده ای که نمیدونه زهر میشه به آدم . مثل وقتی که من این کار رو شروع کردم هدفم سیر کردن شکمم بود. کمی بعدش شد هدف ماشین . پیش پیش نیاید ایده بریزی . هدف این باید باشه که هرچی میتونی جمع کنی . درسته امروز

چیزی جمع نشده اما بزار بحساب اینکه خورد و خوراکت رو از این مسیر درآوردی که سر گرسنه زمین نزاری. روزی فکر کن جیبت رو برای ابد تنگ .

اسیری داره این دنبال بقیه رفتن.

اوضاع بدجور بهم ریخته است در دنیا .

یک ماه از جنگ ایران میگذره آمریکا هم پلن مشخصی نداره. و جنگ گره خورده.

این مهم نیست بخش اصلی و مهم قضیه اینه من هم به موازات این جنگ و قبلش دنبال کار بودم . بارها درخواست فرستادم و خبری نشده بارها پرکردم و پیام دادم . خبری نشده . یادمه خیلی کارها چند سال پیش بیشتر بود الان کمتر شده . مشخصه اوضاع اصلا خوب نیست مخصوصا کارهای که نیاز صبح خیلی زود سرکار باشی . شش صبح چاره ای ندارم هیچ گزینه دیگه ای به من وصال نمی‌ده جز همین که شش صبح برم . می‌دونم برگشت به عقب و دنده عقب بزرگی میکنم ولی کو چاره . دیشب فشار خونم بالا بود بی‌خواب بودم تو بیداری داشتم فکر میکردم که حداقل دهن کسی که بیاد تو پیج من رو زین پس سرویس میکنم . اولین قربانی یه دختره بود اومده بود متلک بندازه جواب دندان شکنی بهش دادم زین پس همین اش ه و همین کاسه . بی ابروتون میکنم . کسی که وارد حریم من بشه نمک بازی دربیاره سوراخ نمکدانش رو کپ میکنم. دیگه تحمل نمیکنم. هیچ موقع فکر نمی‌کردم اینقدر سخت باشه اینقدر زندگی و معیشت و گذران رنج آور باشه و مشکل . خودم اونطوری دایم فعالیت میکنم و مشتری نمیاد. بازار کار زیر رصد دائمی و سنگین خودمه این ور هم دیدم اوضاع بدجور قمر در عقربه بدجور .. فشار روی ماها بیشتره . امشب موقع برگشت به خودم گفتم پسر برگردی به عقب بازم این مسیر رو می‌آی جوابی نداشتم.

هیچ حسی ندارم که در اقتصاد های برتر جهان زیست میکنیم . عنهو آفریقا . هیچ این مدت رد پول رو نمی‌بینم و باور نمیکنم اصلا باشه

چقدر پول درآوردن سخت و مشکل شده .. باور نکردی شده برام. پیر این زندگی لعنتی شدیم . حق ما نبود این طور کور از دنیا بریم .‌ حقا ما نبود این قدر عذاب بکشیم .

یه چیز رو یاد گرفتم فقط و فقط برندسازی مهمترین چیز و از لقمه نان شب واجب تره. اگه تو بری سمت کسی بیچاره گیت رو میندازن اما اگه اونا پیگیر تو بشن و خواهانت بهت بها می‌دن . هر کاری میکنیم مسیری برو که بقیه دنبالت بیفتن نه تو دنبال بقیه

ادامه پشت ادامه نه برای من برای همه

در این وضعیت قطعی نت تنها جایی که به همت شیرازی بازه همین بلاگفاست . دمت گرم که سرور رو جای امن گذاشتی .

نزدیک یک و نیم ماهه زیر و زبر بازار شغلی رو درآوردم مشخصا مثل قدیم نیست . کاملا معلومه بازار تکیده شده .

کاملا معلومه نفس بازار گرفته است و کسی توانایی ریسک بیشتر رو نداره. از اون طرف مدت زیادی به قرار ملاقات با مرکز بی رحم خروجی نمونده. من فکر میکردم فقط مشکل منه. ولی در واقعیت این مشکل خیلی خیلی هاست . دیدم فردی که میگه جون داداش تو کلیپ هاش داشت از مشکلش می‌گفت .اقامه . مشکل داشت .

پس این مشکل بزرگ و کلی آدم هاست . دوران ماه عسل این جا تمام شده یه زمانی خوب بود و راحت می‌تونستی ورود کنی دیگه اون رویای خوش قدیم به سر رسیده .

چطور این قصه ادامه‌دار همینطور جریان داره همیشه و همیشه.

از اون طرف تا دیر وقت شب مشغولم در کلکته . تا جای ممکن میرم و بلکه ذخیره ای برای روز مبادا جمع کنم. پیش خودم میگم برای ماشین اما زیر لب میگم هیچی نگو تو هربار هرچیزی بگی توی لعنتیش نه و هزار مشکل بوجود میاد فقط چشمات رو ببند و تا سرحد ممکن برو جلو برای ذخیره و انباشت پول . چون تنها رفیقت در این دنیای بی رحم فقط پوله وپول . نه چیز دیگه . نمی‌دونم تا کی بی مشکل میشه رفت و آمد ولی بی رحمانه ادامه میدم. اگه بگه یه ساعت زودتر بیا سریع زودتر میرم . یک ساعت هم یک ساعته برای من