شوک مرسدس کابریولت. هنوز پشتم درد می‌کنه از بار سنگین کوله

هیچ چیز بدتر از شکستن دل آدم نیست . داستانم از عشق و عاشقی گذشته . این چیزا دیگه واسه من نیست .

راستش رو بخوای دارم درباره معادله زندگی میگم . طی این سالها صبوری من خیلی زیاد شده . اما گاهی بدجور کلافم می‌کنه.

وقتی تو روند کاری گاهی چیزا طول می‌کشه پیش خودم همیشه فکر میکنم آیا راهی هست که این سریعتر بشه . سریعتر بریم جلو یا موفق بشیم .

راستش رو بخوایم از طرفی گاهی ایده آل گرایی دست و پای ادمو میبندی از طرف دیگه گاهی میدونی رقبا سرسختن باید مزیت رقابتی داشته باشی . این رویه اینقدرها سریع نمیکنه کارت رو .

بار عجیب و سنگینی امروز به دوشم کشیدم 50 کیلومتر تا خونه آوردم . کارم اینه بدون وسیله بودن خیلی سخته بار عجیب و سنگینی رو باید برداری .

داشتم میومدم از اتوبوس پایین دیگه کم مونده بود به سکته . دیدم یه مرسدس کابریولت سقف تاشو دم دره گفتم ای دله قافل نکنه این همسایه گرفته باشه ماشین مشکی قبلی رو فروخت . مگه میشه اینو خریده باشه . بعضی ها آیا خدا جیب ساعتیشون رول کردن گذاشتن ؟ مگه میشه با یه کارآموزی گوزکی همچین چیزی سوار شد .

فعلا تو شوکم تا فردا ببینم از شوک درمیام یا با خدا خورده حساب داریم .

جنگجوی قبیله کناری آپاچی ها

امروز صبح داشتم به یه چیزی خوب فکر میکردم . وقتی با دوندگی زیاد به اتوبوس رسیدم و سوار شدم . وقتی رسیدم به اون سر شهر و استارت زدم با میله . وقتی یه نگاه تو اینه به خودم کردم دیدم صورت مرتب اصلاح شده موی سر اصلاح شده و تمیز . لباس مرتب غذای گرم پخته شده تازه تو کیف آماده تازه ساعت ۷ صبحه .

یهو به خودم یه نقیب اساسی زده شد . یهو عجیب غریب تو فکری رفتم که چطور میشه تو دنیا از همه بیشتر بدویی و از همه عقب تر بمونی . اگه حتی یک درصد هم دنیا رو بی حساب و کتاب بدونیم و بی رحم و ناعادلانه پس چطور بعضی ها هنوز با همین تخمی شخمی زندگی کردن داره زندگیشون ایده آل میگذره و پلن ها میشینه روی زندگی .

بدجور ذهنم درگیر بوده . می‌دونم که از ۹۹ درصد جامعه بیشتر تلاش میکنم . واقعا به معنای مولکولی کلمات اینو میگم . از همه بیشتر میدوئم . اینو واقعا دارم به چشمام میبینم .

اما خیالم تخت . دلم راحت اگه شکستی تهش باشه به خودم بدهکار نیستم هیچ چیز از این قشنگ تر نیست.

همه آماده برای جاج‌

امروز یه سر و گوشه به سایت های درج آگهی بدم . اونایی که دنبال خونه و آشیانه جدید هستن میتونن بنویسن شرح وضعیت و زندگی بدن تا کسی اگه جایی داشت اعلام کنه بهشون.

زیر و رو کردم وضعیت رو‌ اگه کسی درسش رو خوب خونده بود یه کارمند درجه بالاتری با موقعیت شغلی مناسبی شده بود . میتونست حقوقی بالای سه تصور کنه .

اونی که درس های الکی خونده بود ولی نه .

من این وسط خودم یه مسیر جدایی رو رفتم . تو این مسیر هم موفقیت هست هم شکست .

دیروز با خواهرم داشتم حرف میزدم یه چیزی رو کشف کردم که چقدر خانواده های ما بی رحمن . مخصوصا راجع به خانواده خودم که بسیار قضاوت گرند و آماده برای مجازات. اگه صد سال هم موفق باشی با اولین شکست منتظرن دنیا رو به سرت بریزن.

دیروز صحبت سر از دست دادن مغازه واسه اون یکی بود گفت آره گند زد از دست داد مغازه رو . باید خالی کنه .

پیش خودم یکه خوردم چقدر شکست سخته و دیگران آماده قضاوتت.

چقدر تو جای زمین خوردن نداری . چقدر راحت میتونن بزننت زمین اگه هر موقع دلشون بخواد .

همیشه وقتی به خواهرم صحبت میکنم میگفتم من دوسال و نیم کارکردم پشت خط سکوت میکرد . نمی‌دونستم این سکوت برای احترامه یا تاسف . اما فهمیدم نگاه اون نگاه زنانه اس و نتیجه گرا.

با زن همیشه باید مثل یه رییس و کارمند برخورد کنی .

اینبار به من راحت گفت دوسال و نیم کار کردی هیچی نشدی . با خشم و عصبانیت می‌دونم تو اون لحظه‌ عصبانی بود ولی حرف دلش رو زد .

گاهی یه چیزایی به لبه خط میرسه به نهایت میرسه که دنیا رو شفاف شفاف ببینی .

دیدن این که چقدر میشه راحت دیگران حتی نزدیکترین آدما بهت نگاه بازاری داشته باشن ادمو هوشیار می‌کنه.

تو این مسیر هرچقدر که لحظات سختی بیشتر میشه به این فکر میکنم آیا لحظه جشن گرفتن باید تنهایی تنها بود ؟

این سالها هرچی جلوتر می‌ره علاقه ام به تنهایی زندگی کردن داره بیشتر میشه .

بیشتر دوست دارم اونی هم که با باهام زندگی می‌کنه یکی دوروزه اینجا باشه باقی روزا بره سر زندگیش حوصله کسی رو ندارم .

ولی با این وجود یه چیز رو خوب خوب خوب می‌دونم تا لحظه آخر زندگی سعی میکنم تلاش کنم . عاشق اینم وقتی همه بهم پشت می‌کنن تو خلوت زحمتم رو بکشم و یه بازگشت طلایی رقم بزنم .