فشار بر روی مرد تنها

سیستم اینجا یک سیس.تم ضد نر.انگیه . از اونجایی که به واقع مرد و زن در برابر هم یکسان نیستند . تو به عنوان یه مرد احساس تنهایی بیشتری می‌کنی . اگه ضعیف باشی سی.ستم به جای کمک تو رو با یه لگد پرتابت می‌کنه کنار . این موضوع رو در برخورد جدید دیدم . سیس.تم برای درخواست جدیدم هیچ کمکی نمیکنه و با شماتت برخورد می‌کنه .

به دنبال بهانه های واهی امروز زنگ زدم میگه از تک تک صفحات قرارداد خونه ات برای من عکس بفرست . چیزی که قبلاً نمی‌خواست .

سابقه هم براشون مهم نیست در مقابل یه زن رو راحت پذیرش میکنن. بی دلیل نیست ازدواج گمیابه .

چقدر بی دفاعی اگه بخوای تسلیم بشی . تقریبا هیچ کمکی نداری .

داشتم برگه ها رو می‌گشتم برای پیدا کردن قرارداد که بفرستم لابه لاش برخوردم به قراردادهای کاری که چه عرض کنم کارگری قبلی و بی ثباتی کار و گرفتاری و بندی که به پات میخوره . یهویی مغزم جا خورد که چقدر این که آزاد باشی و یک لایف استایل مطلوب داشته باشی در عین حال که سخته و باید بهاش رو اون طرف داده باشه عجیب و موفقه .

گفتم خدایا یعنی میشه من از همین فرمان کمکی کنی . من سالهاست دارم می‌جنگم برای این لحظه . امروز حرف قشنگی شنیدم از دهنی می‌گفت مهم نیست بتل رو ببازی مهم اینه وار رو نبازی. نزار خدایا . نزار وار نامرد سی.ستم منو ببره

من و هزار سوال در مغز

زندگی این روزا خیلی پیچیده شده و با رنج زیاد و سردرگمی .

پیش خودم فقط فکر میکنم آیا میشه راه نجاتی پیدا بشه . از خدا می‌خوام خودش بهم کمک کنه . من سعی میکنم تلاشمو بیشتر و بیشتر کنم .

روز تعطیل . منو هزار کار و سال های که سخت میگذره . تصمیم گرفتم از امروز به بعد هرکاری که میکنم رو لیست کنم تو گوشی یه مدت بنویسم . چون همیشه هرچقدر که کار میکنم باز فکر میکنم میشد بهینه تر و بیشتر کار کرد . اخه مرد حساب تو که هیچ تفریحی نداری . روزی هرچه قدر که پا بده کار میکنی . 12 - 14 - 16 ساعت . بی خواب و خوراک . ولی مغز لعنتی دنبال فرار از استرس و سختی میگذره و پناه بر کار زیاد میخواد ببره .

روز شمار موعد مجدد اقامت لعنتی میرسه و عدد شده امروز 3 ماه و 22 روز دیگه که باید برم و جواب پس بدم . از طرفی این مدت حسابم خالیه و جیبم ته کشیده . دارم یه حرکتی رو میزنم و میخوام شروع کنم مکاتبه با تمام بیزینس ها و خودم رو پروموت کنم . امروز یه صحبت تلفنی داشتیم و ایرادهای شرکت خاحر رو گفتم بهش . خودش لذت برد از چیزهای که میدونستم . پس فکر میکنم یه قدم بزرگه بعد از این مدت کار کردن .

این مدت به این فکر میکنم هرکسی یه جایی دستش رو بند کرد . ولی من به خاطر ریسک اومدم بیرون که کسی بشم . جوری که انگار همه دنده جلو میرن و من دنده عقب . این سزای کسی که ریسک میکنه . گاهی باید سختی عجیب و فشار بیش از حدی روش بیفته .
این که همه هم قطارهای ما از قدیم الان مشغول کارن و من با هزینه شخصی سعی کردم بیام و یه حرکتی بزنم و حالا اونا دنده جلو میرن و من با مهره های ناقصی که دستمه خیلی به سختی میتونم برم جلو فشار مضاعفه به مغزم . این که همه انتظار دارن تو الان مثل ماری بخری و بری جلو در صورتی که دست و پاهات رو بستن از همه چیز بدتره .

این مدت شاید نوشتنی زیاد داشته باشم اینجا . بزار به پای فشار استرس دلتنگی و بی کسی که درد دلم رو اینجا میارم .

این روزا نفس کشیدن و بقای همین لحظه آرزوئه . همین که سقف بالا سرم هست یا نه در ادامه آیا بازخواستم نمیکنن از این خونه برو بیرون. اقامت چطوره . غذا برای خوردن دارم یا نه . بلیطی برای بیرون اومدن از خونه دارم یا نه . این که آیا کمکی میاد و ندای من که از خدا کمک میخوام . حسابم دو رقمی شده و من هم هزار سوال تو سرم .


منتظر معجزه ام .. یا مددی سالهاست دارم سختی میکشم .

وضعیت مطلوبی ندارم فقط امیدم به خداس و بالای سر . امید به تو ای پادشاه روزهای تلخ ناامیدان .

زندگی سخت و پیچیده . فشار افسار گسیخته که تمام نمیشه

دنده عقب .

الان دارم با قطار برمی‌گردم. قوی ترین حسی که تو این مدت جدید دارم اینه که آیا راهی میتونست باشه سریع آدم به منبع درآمدی بسازه برای خودش . اونم تو وضعیتی که پسره با دختره دعواش شده بود زده بود بیرون نتوانسته بود شغل جارو کشی حتی بگیره برای خودش . اغلب این شغل ها اونقدر سخته بهشون وصل شدن که تصور این که بشه راحت یه شغلی گرفت که کنار دستت یه چیزی بیاد خیلی سخته . اونقدر آزادی نیست .

به شدت گلوم داره فشار میاد . بدجور زیر پرسم از چند طرف. یکی این که من دستم خالیه . دو کسب درآمد منطقی برام بسته است چون هیچ پولی نداریم برای استارت کارم . بخشی از کار هنوز مونده . مخارج زندگیم رو دارم . اقدام کردم فرم پر کردم اما دست انداختن و عقب افتاده . شغل پیدا کردن در آلمان هم سخت و پیچیده شده .

حسابی درگیرم این وسط . زیر پرس دارم له میشم . فشار عصبی و روانی الان اشتها رو هم ازم گرفته فراموش کردم باید شام هم خورد . هرچند صرفه جویی میکنم اما تا مدت دیگه همین خورد و خوراکم جیره بندی میشه برام .

یه پادکستی از صاحب علی بابا دیدم که می‌گفت یه جایی رسیدم تو ورشکستگی که آرزوی خودکشی نداشتم آرزو میکردم کاش اصلا به دنیا نیومده بودم . این وضعیت برام آشناست .

بخشی از تفکرات سمی خانوادگی

یه سوال بزرگ تو ذهنمه این مدت . من که تو مسیرم دائم به این فکر میکنم تو نظام های که آدم ها نیروی کار هستند و توانی ندارن . تو مسیرت بسته است و برای ارتزاق چاره ای جز سر خم کردن نداری . آیا واقعا من مسیری که میرم می‌تونه به عنوان یه شغل قدرتمند درآمدی بده که تو رو از مغناطیس گرفتار نجات بده . آیا مسیر رو درست میریم آیا این بهترین کاریه که میشه کرد . گاهی تلاش میکنم فقط به زندگی دیگران یا کاری که بقیه میکنن نگاه کنم تا بهترین راه رو بتونم پیدا کنم . گاهی میگم من تنها من بدون پارتنر چطور میتونم از ضعفی که هست نجات پیدا کنم مثل کسی که توانایی داره و تو یه وضعیت با ثبات کارمندی پدرمادر داری بوده باشم . اونی که با زبان مادری قوی خودش بوده تونسته جایگاهی رو بگیره . گاهی فکر میکنم این فکرا بخاطر کودکیه کارگری و ضعیفی که خانوادگی گرفتارش بودیم . فکری که می‌گفت تو کارگر زاده ای تو حقی نداری تو باید ضعیف باشی و مطیع . چقدر جنگیدن با این تفکر سخته . تنها زمانی که تو زندگیم تونستم برای مدتی این فکر رو پودر هوا کنم زمان کارم تو بعد از عروجم بود. علاج این درد کهنه موفقیت با رقم مالی درست حسابیه . این فکر لعنتی رو رقم های حساب بانکی و خرید لاکچری می‌تونه علاج باشه . باید مغز باور کنه هرکسی حق داره تو این دنیا از منابعش برای یه زندگی شرافتمندانه و با آبرو استفاده کنه .

دریغا که این حق اونقدرا هم آماده و عادلانه داده نمیشه. اصلا

مسخره بازی در ارسال همه چیز و دست انداختن

عاشق خواندن یا دونستن مسیر موفقیت آدم هام. داستان این که چه مسیری رو طی کردن .

صدها بار بهتر از خواندن کتاب های بی ارزش موفقیت و مسیریاب زندگیه .

دقت کردم چند مدت بدنم خیلی میگیره . دو هفته است بی دلیل بخاطر استرس و موقعیت دشوار زندگی بدن دردهای دارم که طبیعی نیست .

مثلاً از گردن درد دو هفته پیش که یک هفته طول کشید یا کمر درد یک هفته که دارم . داشت خوب میشد امروز تو جلسه رفتم برای گرفتن کمک برای پرداخت حق بیمه کمرم گرفت . دو ماه فرم پر کردم با هر بهانه ای هر بار فرم من رو به یک بهانه واهی که مدارکی ازت نیست رد میکنن.

امروز روز بدبیاری بود . با پیگیری مرتب این دوماه هنوز وصل نشدم.

طی این مدت جیبم به حد کافی خالی تر از قبل شده . بنیه مالی ضعیفه . هیچ پولی نداریم برای انبارمون . من هم کمتر از ۴ ماه زمان دارم برای تمدید وضعیت اقامتی . حالا موندم و این که آیا باید سفارش کار جدید بگیرم برای کارم از شرکت ها . خودم تلاش کنم پیدا کنم قرارداد . بخشی از کار خودمون و ارتباط با تبلیغات و بهینه‌سازی تبلیغات هم مونده .

وضعیتم اینطوریه که صبح باید غذا درست کنم و با خودم همراه ببرم . میرم تو مسیر تا برسم به باشگاه . کل تفریح زندگیم به تمرین ورزشی ۱ ساعته است و در غیر این صورت هیچ چیزی ندارم زندگیم . بین ۸.۳۰ تا ۹ میزنم بیرون و میرم برای رسیدن به قطار و شروع کار . وقتی برمی‌گردم خونه بین ۸ و نیم شب تا ۹ و نیمه . این زمان رو هم استفاده میکنم برای کار و استفاده حداکثری .

خیلی موقعیت مساعدی ندارم فقط دلگرمی من اینه که بتونم تلاش کنم

از خدا فقط می‌خوام مسیر رو نشونم بده و جاده رو نبند . بزرگترین دستاورد زندگیم هم تو ادامه دادن تلخی محض بدست آوردم.

کمر گرفته جواب رد شنیده باعث شد بشینم و قطار رو از دست بدم . یک ساعت طول کشید برای قطار بعد نشستم سر صندلی لباسم رنگی شد .

دیگه شد نور علی نور همه چیز برام .

ولگردهای زندگی

گاهی ورود میام کنم پنل همین بلاگفا چشمم به درد دل بعضی مردم می افته که چیزی نوشتن از حس اون لحظه ای که داشتن و دارن برای ثبت در تاریخ و یادگار . از گرفتاری ها از بیماری ها . بدبختی ها لحظات خوش . هرکسی یه جور درگیره با این لاکردار زندگی . تو یه بلاگ بغلی برای همسایه دیدم نوشته شوهرش مریض می‌شده و گرفتاری و سرطان گرفته بوده .

امروز خودم گردن درد شدید دارم و حس میکنم چقدر سلامتی لعنتی مهمه . اون ادمو می‌بره . من نشستن هم الان تو قطار دردسره .

بماند مابقی جریانات و کسی بخواد کار کنه .

زندگی یعنی همیشه دردسر و سختی . واقعا هلاکویی راست میگه ذات زندگی یعنی سختی .

خودم رو تصور میکنم اصلا نیتم از این که اومدم و باز کردم یه چیز بنویسم این بود که من آدمیزاد تلاش میکنم و ثمر نمی‌بینم این عذابه بعد یهو اینو دیدم که زندگی برای همه یه دردسرهای درست می‌کنه .

فقط تنها کاری که از یه انسان برمیاد اینه از لحظه خودش بتونه استفاده ببره .

همیشه زندگی رو با دو تا دسته ترس میبینم

ترس از دست دادن سلامتی

و ترس از دست رفتن موقعیت اجتماعی و فقر .

نمیشه کامل بی خیال بود چون فقر به خاطر شرایط دنیا و معیشت سخت شده باید بیشتر تلاش کن .

از اون طرف لاکردار زندگی هم هیچ تضمینی روش نیست فردا زنده ای یا نه .

این وسط تلاشت رو می‌کنی شد شد نشد نشد . ولی به پاگرد که میرسی تو اون پاگرد سعی کن به خودت حال مشتی بدی . هرچه وضعیت بهتر شد خطر اولی فقر کمتر شد پاگردهای مشتی تری به خودت میای . سفر بهتر . لذت بیشتر .

اما به خاطر فشار طبقه ضعیف پاگردهای تفریحی طبقات پایین فشرده شده و درگیر شدن بهش عمرت رو تلف می‌کنه .

Signal

یه مدت قطاری داره اتفاقی می افته که به خودم میگم وقتشه که به فکری کنم و باید جدا بشم و مستقل یه خونه از خودم داشته باشم .

به چیا فکر میکنم . این که هیچ کس رو نمیتونم دغوت بزنم خونه ام . روابط عمومی و برخورد اجتماعیم هم سر خاطر همین کم و کمتر شده . اونایی هم که این جا زندگی میکنن به قوانین پایبند نیستند. برق خونه قطع شده یکی رفته گاز گرفته یه اقدس دیوانه پیری هم آورده که مایه دغه و تنگه . پیش خودم فکر کردم میتونم با آب جوش کن برنجمو درست کنم و بپزم لااقل یه نیم وعده گرم داشته باشم که دیدم نمیشه. این کلنگ آخر بود به همه سرخوردگی های و آرزوهای موفق نشده . هرچند این مدت چند تا چیز دیگه هم باعث این اتفاق شد مثل قطع اینترنت مجانی . حالا هم عدم دسترسی به برق مجانی . این چند وقت اخیر هم چون این جا رو بدون انرژی حس میکنم . پیش خودم میگم دائم اگه یه خونه از خودم داشتم حتی می‌تونستم روزی بالای ۱۴ ساعت کار کنم بی وقفه با انرژی زیاد .به این فکر میکردم اگه یعنی تو این دنیای بژرگ یعنی یه درآمدی نباشه که من بتونم اجاره خونه بدم و زندگیم رو بگذرونم باید این دنیا رو نابود کرد . وقتی نگاه میکنم توانایی های خودم تو کاری که انجام میدم حدی هست که از رقبام جلو بزنم . نمی‌دونم تمام این سیگنال رو باید بگیرم و دنبال جواب باشم براشون یا خودم رو بزنم به کوری و کری زندگی کثیف رو ادامه دادن. تصمیم گرفتم از امروز زنگ بزنم به هر اداره دفتر بیزینس یا کسب و کاری که بتونم بلکه یکی رو پیدا کنم به من اعتماد بکنه و باهاش بتونم همکاری کنم . اگه هرکسی کرده چرا من نباید بتونم انجامش بدم .

همه بدبیاری ها با هم

دسته گل ها یکی بعد بعدی رو میشه . انگل های که بامن بودن مدت سه سال هزینه برق رو محاسبه نکردن قراردادی نداشتن پولش هم ندادن . این مدت حالا جمع شده اومدن کنتور رو پلمپ کردن و برق قطع شده .

اینه که وقتی با یه مشت انگل باشی که زبون نفهم هستن کارت به مشکل میخوره

یعنی این مدت فقط بدبیاری پشت بدبیاری . برق قطع . بدون پخت غذا . برای اتو باید برم زیرزمین . امروز شنبه ههمه رفتن مسافرت من اومدم دیدم کلا بیزینس رفته رو هوا . باز کردم لایت رو دیدم نمیشه . حالا لنگ در هوا استرس عجیب . موندم با این همه روزی که کار کردم و حالا صفر میشه .

اعصابم خیلی ضعیف شده .. استرسم بالاست .

یه امشب .. بزار ثانیه عاشقانه تر شه

تو یه منطقه هستم که سرم رو 90 درجه رو به جلو نگه داشتم . حالا دارم به این فکر میکنم که جایی که اومدم کجاست . گاهی ناامید میشی ولی وقتی به جایی که اومدی خیره میشی با خودت یه حس غروری داری و وقتی به بالا نگاه میکنی میترسی از مسیری که هنوز هست . فقط یه کلام اومدم بگم و برم .
فقط برو .. فقط این لعنتی رو برو جلو .. چون هرچی کار کنی از ترس جلو میزنی و ناامیدی رو بیشتر فاصله میدی . .
نگاه نکن کیا به مقصد رسیدن تو فقط باید بری . سعی کن با سرعت بیشتری بری . هر طور شده انرژیت رو تو روز بیشتر کنی برای کار و تلاش و زحمت و بی وقفه بری به سمت هدفت .