وقتی میای که سه هیچ از بقیه عقبی

دیروز چند تا اتفاق افتاد که رو حساب پیغامی از خدا گذاشتم .

همیشه سعی میکنم اگه چیزی الهام میشه پیش رو بگیرم و برم جلو . یه ۷۰۰ تا اومد تو جیبم ناغافل . یه تبریک تولد از بانکو که چاپ کردمش و یه فکر ناب .

فکر کردم چه خوب میشه اگه بتونم اونقدری که ذخیره کردم جیبم رو یه وامی بگیرم و برم تو کارش . یه ماشین بخرم .

از دیروز فکر فکر پیدا کردم چند تا بانک . فرم ها رو آماده کردم تو مغزم این بود چطور باید بنویسم و چه خوب که چیزی نمی‌خواد .

همه چیز رو میزدم و میرفتم جلو که یهویی با یه پیغام تلخ روبرو میشدم تا کی اینجا برگه داری برای موندن . تاریخش رو تا مینوشتی والسلام . تا تاریخی که هستی میتونی انتخاب کنی .

یعنی رسماً هیچی .

بعدی رو تست کردم گفتم این بانک دیگه حساب منو داره بچه خوبیه منو میبینه راحت می‌فهمه چقدر تو حسابم پول میاد . برو بریم .

زدیم تکمیل کردیم ایمیل داد که شما جز اون افرادی نیستید که پیشنهاد وام به شما بدیم.

بستم کلا همه رو رفت فقط فکر کردم چقدر ساده آدم می‌تونه تو اینجا بدنیا اومده باشه و سه هیچ جلو باشه و اونی که غریبه است همه چیز سالهای اول براش رو تردمیله . میدویی و دیگران به دست میارن .

حالا میفهمم چرا بعضی ها شدید حس بردگی دارن . چرا حس اینه که زنجیر به پای آدم وصله . طرف وقتی گیر بیفته دیگه نمیتونه فرار کنه . فرض کن پول یه خونه رو بدی به قیمت ۹۰۰ تا . چی میمونه باد هوا

اینم از سالی که گذشت ..

رسیدیم به پایان سال . باید چرتکه خودمو بزنم و امروز حالم یه حال عجیبیه . حس پایان یه حماقت و اشتباه به سرم زده . انگار ذهنم ری استارت شده . مغزم میگه تو یه مسیری رو دو سال کامل نرفتی .

اون جایی کامل نرفتی که تمرکزت رو بجای گذاشتن روی تکمیل کردن پروژه برای شروع گذاشتی به بزرگ کردنش .

اشتباه بزرگی . ابتدا باید مسیر رو برای ورود و جریان انداختن پول باز کنی بعد مشغول بزرگ کردن کار بشی .

نیم ساعت دیگه میریم اول ژانویه . پس باید خطاها رو درست کرد . سیستم رو به مسابه آماده شدن برای ورود پول اماده کرد و تمام تمرکز رو از بزرگ کردن به مسیر هموار برای جریان پول تغییر داد . چرا بی جهت کار میدی و تمرکزت روی اینه کارهایی که بچه های گروه انجام دادن لانچ کنی . نیاز نداری . صبور باش . نشده یک ماه دیگه هم نشه . باید عوضش مسیر پول رو باز کنی .

الان هم چشن اتش بازی سال نو هیچ دل و دماغی نداشتم برم چون هدف دیگه ای داشتم برای زندگی ..

یه حرفی از ایلان ماسک دیدم مثل خمیر به تنور داغ رو مخم چسبید . گفت چه خوبه طرحی که 20 سال طول میکشه رو 6 ماهه تموم کنی حتی اگه به بهای نابودی اون طرح باشه .

بشه چی میشه

تعارف نداریم چند روز دیگه میشه تولدم و یه عدد به سنم اضافه میشه . تو این سن که هستم بزرگترین سوال ذهنی که دارم در زندگیم اینه چطور یه مرد به سن من میتونه به ثبات اقتصادی برسه . ثبات اقتصادی که نه تنها دستش به دهنش برسه بلکه بتونه دست کس دیگه ای هم بگیره . یعنی یه زن تو زندگیش به تو بهش تکیه کنه .

این جور مواقع میگن مرد خودساخته باید زندگیش رو ساخته باشه . اما واقعا این مسیر لااقل برای من خیلی سخت بوده . جوری که به نقطه صفر آب دریا نرسیدم . که کلمو از اب بیرون کنم .

پیش خودم الان میگم یعنی میشه یه روزی منم یه ماشین خوب زیرپام باشه ؟

میتونم جلوی یه دختر سینه سپر کنم ؟

میتونم به خودم تکیه کنم و بگم من این کارو کردم و کیفش رو ببرم ؟

میتونم تو یه خونه خوب زندگی کنم واسه خودم راحت باشم ؟

میتونم سفر به جاهای خوب برم . طوری که سوار هواپیما بشم بی خیال پول بلیطش بیزینس کلس و فیرست کلس سوا بشینم تو طیاره ؟

این چیزی که میخوام شاید از نرم جامعه بالاتر باشه . دلم بدبختی رو نمیخواد . ولی یه مشکلی این وسط هست . اهدافی که براشون تلاش میکنم یا ثمر نمیدن . یا مثل بازی های کامپیوتری که یه غول رو با ک....و .._0ن پارگی شکست میدادی تا یه آهی از سر خستگی میکشیدی غول بعدی میومد دست و پنجه باهات نرم کنه .

این یه حقیقته بلاخره تا این سن یه رابطه پارتنری درست حسابی نداشتم .

ولی مسئله امروزم که ذهنمو درگیر کرده آیا باید بی محابا باز هم جنگید برای هدف ها .. آیا یه روزی میشه که خدا یه دست عنایتی دراز کنه . یه هدیه ای بده . اونم الان تو این سال جدید . از خدا میخوام نتیجه زحمت ها رو بده اگه درست تلاش کردم نتیجه صبر و تلاشمو بده .

ولی اگه بشه چی میشه . فکرش رو بکن

اینم راستی بگم . امروز تمرین ورزشی کردم برگشتم طرف پیام داده ماشینو اجازه نداری دست بزنی . دلم گرفت . گفتم فلانی اگه این چیزا تکونت نمیده چی باید تکونت بده هرچی سد راته محکم بکوبی بندازی کنار تا به هدفت برسی ..