وقتی میای که سه هیچ از بقیه عقبی
دیروز چند تا اتفاق افتاد که رو حساب پیغامی از خدا گذاشتم .
همیشه سعی میکنم اگه چیزی الهام میشه پیش رو بگیرم و برم جلو . یه ۷۰۰ تا اومد تو جیبم ناغافل . یه تبریک تولد از بانکو که چاپ کردمش و یه فکر ناب .
فکر کردم چه خوب میشه اگه بتونم اونقدری که ذخیره کردم جیبم رو یه وامی بگیرم و برم تو کارش . یه ماشین بخرم .
از دیروز فکر فکر پیدا کردم چند تا بانک . فرم ها رو آماده کردم تو مغزم این بود چطور باید بنویسم و چه خوب که چیزی نمیخواد .
همه چیز رو میزدم و میرفتم جلو که یهویی با یه پیغام تلخ روبرو میشدم تا کی اینجا برگه داری برای موندن . تاریخش رو تا مینوشتی والسلام . تا تاریخی که هستی میتونی انتخاب کنی .
یعنی رسماً هیچی .
بعدی رو تست کردم گفتم این بانک دیگه حساب منو داره بچه خوبیه منو میبینه راحت میفهمه چقدر تو حسابم پول میاد . برو بریم .
زدیم تکمیل کردیم ایمیل داد که شما جز اون افرادی نیستید که پیشنهاد وام به شما بدیم.
بستم کلا همه رو رفت فقط فکر کردم چقدر ساده آدم میتونه تو اینجا بدنیا اومده باشه و سه هیچ جلو باشه و اونی که غریبه است همه چیز سالهای اول براش رو تردمیله . میدویی و دیگران به دست میارن .
حالا میفهمم چرا بعضی ها شدید حس بردگی دارن . چرا حس اینه که زنجیر به پای آدم وصله . طرف وقتی گیر بیفته دیگه نمیتونه فرار کنه . فرض کن پول یه خونه رو بدی به قیمت ۹۰۰ تا . چی میمونه باد هوا