امروز یه سر و گوشه به سایت های درج آگهی بدم . اونایی که دنبال خونه و آشیانه جدید هستن میتونن بنویسن شرح وضعیت و زندگی بدن تا کسی اگه جایی داشت اعلام کنه بهشون.

زیر و رو کردم وضعیت رو‌ اگه کسی درسش رو خوب خونده بود یه کارمند درجه بالاتری با موقعیت شغلی مناسبی شده بود . میتونست حقوقی بالای سه تصور کنه .

اونی که درس های الکی خونده بود ولی نه .

من این وسط خودم یه مسیر جدایی رو رفتم . تو این مسیر هم موفقیت هست هم شکست .

دیروز با خواهرم داشتم حرف میزدم یه چیزی رو کشف کردم که چقدر خانواده های ما بی رحمن . مخصوصا راجع به خانواده خودم که بسیار قضاوت گرند و آماده برای مجازات. اگه صد سال هم موفق باشی با اولین شکست منتظرن دنیا رو به سرت بریزن.

دیروز صحبت سر از دست دادن مغازه واسه اون یکی بود گفت آره گند زد از دست داد مغازه رو . باید خالی کنه .

پیش خودم یکه خوردم چقدر شکست سخته و دیگران آماده قضاوتت.

چقدر تو جای زمین خوردن نداری . چقدر راحت میتونن بزننت زمین اگه هر موقع دلشون بخواد .

همیشه وقتی به خواهرم صحبت میکنم میگفتم من دوسال و نیم کارکردم پشت خط سکوت میکرد . نمی‌دونستم این سکوت برای احترامه یا تاسف . اما فهمیدم نگاه اون نگاه زنانه اس و نتیجه گرا.

با زن همیشه باید مثل یه رییس و کارمند برخورد کنی .

اینبار به من راحت گفت دوسال و نیم کار کردی هیچی نشدی . با خشم و عصبانیت می‌دونم تو اون لحظه‌ عصبانی بود ولی حرف دلش رو زد .

گاهی یه چیزایی به لبه خط میرسه به نهایت میرسه که دنیا رو شفاف شفاف ببینی .

دیدن این که چقدر میشه راحت دیگران حتی نزدیکترین آدما بهت نگاه بازاری داشته باشن ادمو هوشیار می‌کنه.

تو این مسیر هرچقدر که لحظات سختی بیشتر میشه به این فکر میکنم آیا لحظه جشن گرفتن باید تنهایی تنها بود ؟

این سالها هرچی جلوتر می‌ره علاقه ام به تنهایی زندگی کردن داره بیشتر میشه .

بیشتر دوست دارم اونی هم که با باهام زندگی می‌کنه یکی دوروزه اینجا باشه باقی روزا بره سر زندگیش حوصله کسی رو ندارم .

ولی با این وجود یه چیز رو خوب خوب خوب می‌دونم تا لحظه آخر زندگی سعی میکنم تلاش کنم . عاشق اینم وقتی همه بهم پشت می‌کنن تو خلوت زحمتم رو بکشم و یه بازگشت طلایی رقم بزنم .